ایستگاه قطار ...
تایتانیک 30 ثانیه دیگه میرسه ...
وقت دارم ... اما خوب به نظر نمیام ...
ماتیک قرمزم توی اتاقت جا مونده ...
مهم نیست ...
لبهام رو گاز میگیرم ... بهتر به نظر میام ...
وقت دارم ...
به اندازه ی 30 سال چرت می زنم ...
30 سال دیگه ...
این مردی که بلیط به من فروخت ...آه پیر مرد خوبی بود ...( تو الان باید این شکلی باشی )...
فقط حیف آخرین بلیطی بود که برای فروختن داشت ...
من یه بار بهش لبخند زدم ...
و یه بار دیگه واسه این که بلیط آخرین مسافر رو هم پاره کرد ...
و یه بار دیگه واسه این که کمکم کرد سوار شم ...
خوابم میاد ...
این روزها همه جا راحت خوابم میبره ... حتی تو راه میخوابم ... باور میکنی ؟
سالها خواب میبینم ... به اندازه ی تمام عصرهای وسط هفتمون ... با طعم چایی مامان و سریالهای تلویزیون...
به اندازه ی پشت پنجره نشستن من و ترس های تو ...
تمام روزهای برفی که پنجرمون قابشون میگرفت و ما میخوندیم :Tombe la neige"
"Tu ne viendras pas ce soir
شب هایی که من خوابیدم و تو نه ...
تو که میگفتی : "آروم برو " "احتیاط" "زودبرس"
به اندازه ی تمام رستوران هایی که با هم رفتیم و تمام آدم هایی که با هم بهشون خندیدیم ...
آبمیوه های بدمزه ای که موقع پیاده روی های فلسفیمون خوردیم ...
همه ی خستگی هامون ... وقتی تو قطعه ای که من دوست دارم رو می زدی ...
اوه ... به تعداد پنجره های همه ساختمون های معمارساز تهران ...
به تعداد تمام بلیط های دوتایی که یکیش به اندازه ی یه بوس خداحافظی می ارزید ...
نگرانی های مشترکمون واسه گلدونها ...
آره ...اندازه ی همه ی خوشحالی های خصوصیمون ...
...
تو خواب هام رو نقاشی می کردی ... این هفته یه نمایشگاه از تابلوهامون ...
بلیط ها تموم شده ... فقط یکی واسه تو مونده ...
آه ... پیر مرد توی ایستگاه ...
اون بلیط تورو پاره کرد ... حیف شد ...
راستی ... توی نمایشگاه ...
یه خانمی رو دیدم ... ماتیک قرمز من روی لباش بود ...
